برو ای صبا سوی او هر کجا ببینش برایش بخوان این نو ا
بگو دوریش را دگر تاب نیست بگو شب ز غم ها مرا خواب نیست
بگو جز تو بر من دگر یار کیست؟ بدان دوریت آخرین راه نیست
بگو ای چمن، نسترن بی تو مرد بگو قلب من را که بعد از تو برد؟
بگویش که بعد از تو، من مرده ام از آن جام زهری که من خورده ام
بگو در ره عشق تو صد خطا خریدم به جان و کردم جفا
و تو بین صبا رسم این بی وفا شکست و برفت و ندادم دوا
برو ای صبا زخم و دردم بگو برو درد من را به مرد م بگو
(نسرین سمیعی)
+
نوشته شده در یکشنبه
1390/04/19ساعت 0:58 توسط نسرین سمیعی
|
درون چشم های من همین امشب صدایی هست ...
و اندک قطره ای شبنم که فریادی بلند دارد ...
و این اشک های من هستند که امشب شعر می گویند ...
و این یاد تو است ای یار که اشکی زنده می سازد ...
تو را من دوست می دارم ..
که چشمان درشتم را به اشک هایم جلا دادی ...
و می پوشند هزاران بار همین اشک ها نگاهم را ...
و دل را هق هقی زیبا تو بخشیدی ...
که می روید درون سینه ام هر دم ...
به یادت خفته ام شب ها کنار تلخی و غم ها ...
و تو اکنون نمی بینی که اشک هایم ...
چگونه رنگ خط شعر را پاک می سازد ...
ولی شاید همین اشک ها قلم را رنگ می بخشد ...
و شعرم را دوباره عشق می بوسد ...
و این اشک های من هستند که امشب شعر می گویند ...
(نسرین سمیعی)
+
نوشته شده در یکشنبه
1390/03/01ساعت 14:57 توسط نسرین سمیعی
|
امروز،امروز است .
امروز صبح اگر از خواب بیدار شدی و دیدی ستاره ها در آسمان نمی تابند ناراحت نشو. حتما دارن با تو قایم باشک بازی می کنن پس با آن ها بازی کن .
امروز هر چقدر بخندی و هر چقدر عاشق باشی از محبت دنیا کم نمیشه پس بخند و عاشق باش .
امروز هر چقدر دلها را شاد کنی کسی به تو خورده نمی گیره پس شادی بخش باش .
امروز هر چقدر نفس بکشی جهان با مشکل کمبود اکسیژن رو به رو نمیشه پس از اعماق وجودت نفس بکش .
امروز هر چقدر آرزو کنی چشمه آرزو هات خشک نمیشه پس آرزو کن .
امروز هر چقدر خدارا صدا کنی خدا خسته نمیشه پس صدایش کن او منتظر توست . او منتظر آرزو هایت ، خنده هایت ، گریه هایت ، ستاره شمردن هایت و عاشق بودن هایت است .
امروز،امروز است امروز جاودانه است و امروز زیباترین روز دنیاست ...
سال نو و رسیدن بهاری دوباره مبارک...
(تقویم من ۹۰)
+
نوشته شده در پنجشنبه
1390/01/04ساعت 0:3 توسط نسرین سمیعی
|
سلامی گرم به تمامی دوستان خوبم ..یه چند وقتی واقعا سرم شلوغ بود و امسال عمرم زود سپری شد . دوست دارم یه روز بشینم و مفصل از اتفاقاتی که تو این مدت واسم افتاده بنویسم .به قول قیصر امین پور : عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم .. تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم.
دلم واسه همتون تنگ شده به زودی به وبلاگ تک تک تون سر میزنم
(نسرین سمیعی)
+
نوشته شده در شنبه
1389/10/11ساعت 12:33 توسط نسرین سمیعی
سال نو شد و بهار با شکوفه های زیبای بهاری رسیدنش رو اعلام کرد ...
. سال نو شد و هنوز سفره هفت سین ما بدیع و زیباست و عیدی های نو از لای قرآن چشم بچه ها رو به خودش جذب می کنه
سال نو شد و بوی شیرنی و آجیل تازه دل ها رو نوازش می ده ... و هر کدوم برای هر کس جذابیتی داره و همه و همه مژده رسیدن بهار رو می ده ...
سال برای همه نو شد اما لحظه تحویل سال اون کسی رو که دوسش داشتم به اندازه طول جاده های بی پایان با من فاصله داشت .
سال هنوز هم برای من کهنه باقی می مونه چون تلاطمی در زندگیم به وجود نیومده تا قلبم و زیر و رو کنه من هنوز اون نویسنده دل گرفته گذشتم تنهای تنها و بر سیاهی و زیبایی شب با کلامی از غرور دیگران سر به بالین می گذارم و به اشک چشمام عادت کردم... هنوز هم شادی در قلب من افسانه نیست و این لبخند های اجباری گاهی خسته ام می کنه..
و همیشه این و باید نجوا کرد ( خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است ... کارم از گریه گذشته که به آن می خندم ... )
و سال نو واسه من کهنه باقی می مونه ...
(نسرین سمیعی)
+
نوشته شده در سه شنبه
1389/01/03ساعت 12:33 توسط نسرین سمیعی
|
باز سال نو می شود عده ای می گویند سال نو یعنی لباسی فاخر با نگاهی پر ز فخر..
سال باز نو می شود عده ای می گویند سال نو بوی عیدی می دهد...
سال باز نو می شود و خیابان ها بوی جهل را می دهد و بهار اندک اندک می آید ...
دوش دیدم کودکی زیر باران بهاری می میرد و زنی بی نگاه با غروری پر صدا از کنارش می گذشت و دلم را اشک پوشاند...
سال باز نو می شود و بهار می آید اما نه به خاطر دل مابلکه به اجبار رسمی دیرینه...
و بهار می آید و هنوز کسی زشتی ها فخر ها و گنا هایش را گم نکرده ..
زندگی نو می شود و دل من تشنه جرعه ای خوبی در کنار بیشه غم می میرد
و تو ای بهار ببین نگاه های تلخم را و روزگار سردم را...و نگو با آمدنت توان از نو ساختن دل شکسته ام را داری
و تو ای خدا بخوان دلنوشته ها بغض آلودم را... و بگو به بندگانت سال نو بوی عیدی نیست دل شکستن با لباسی فاخر نیست و نگاهی پر ز فخر را کودکی بیچاره هم خواهد داشت ...
سال نو یعنی خدا یعنی ندایی پر صدا .. سال نو خنداندن دل هاست نه اشک چشم بینوا...
.سال نو رو پیشاپیش به تمام خوبان تبریک می گم...
(نسرین سمیعی)
+
نوشته شده در سه شنبه
1388/12/25ساعت 11:49 توسط نسرین سمیعی
|
من زنی هستم در بلور شب ...
همچو اختر روشن ...
همچو ازهارم نرم ...
وز نگاه مردان در فرارم بازهم ...
ازدحامی کاذب، عشق های صد مرد ...
عاشقم می کند و اشک ها می ریزم ...
و فرار می کند این قلب ...
و دروغ است هر یک، ازدحامی ست کاذب ...
ناگهان می بینند باز ابریشم را!
امنیت می سوزد در پی ظاهر سرد ...
می دوم من باز هم با یک باره در دشت ...
من زنی هستم، خسته و تنها ..
دور از هر عشق، دور از هر گل ...
حق من نیست بهار از تو یک خزان بینم ...
از شکوفه ها برگی ...
حق من نیست که باز پشت میله ها باشم ...
من دلم می خواهد بدوم سوی بهار ...
من نخواهم یک خزان ...
من زنی هستم، یک سپیده در غم ...
پشت زندان بکارت سالها می مانم ...
شاید یک روز روم...
به کجا ؟
زندانی دگر ...
با تجلی می روم ...
درد ها حس می کنم ...
از جنس نور کودکی می آورم ...
سالها می میرم ...
بعد ها پیر می شوم ...
و سپس خواهم مرد ...
می گویند:عمر من بی سود است!!!
می گویم:جز ثواب و درد غم، اشک و خون هم دارم ...
هان بیایید مردان بخرید عمر مرا...
(نسرین سمیعی)
+
نوشته شده در سه شنبه
1388/12/11ساعت 14:14 توسط نسرین سمیعی
|